تبليغاتX
برای زندگی

یک شبی مجنون نمازش را شکست       بی وضو در كوچه ی لیلا نشست

سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او           پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او

 گفت یــا رب از چه خـوارم کــرده ای           بر صلیــب عشــــق دارم کرده ای

 جـــــام لیـــــلا را به دستــــم داده ای         واندر این بازی شکســتم داده ای

نشتر عشـقــــــش به جانــم می زنی        دردم از لیـــــــــلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشــق، دل خونم مکن         من کـــــه مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچـــــــــــــه دیگر نیستم             این تو و لیــــــلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایــــــــــــــت منم             در رگ پیدا و پنهانت منــــــــــــــم

سال ها با جور لیــــــــــــــلا ساختی            من کنارت بودم و نشناختــــــــــــی

 عشق لیـــــــــــــــــلا در دلت انداختم           صد قمار عشق یک جا بــــــــــاختم

       کردمت آوارهء صحـــــــــــــــــرا نشد               گفتم عاقل می شوی اما نشــــــــــــد

سوختم در حسرت یک یا ربــــــــــت             غیر لیــــــــــــــــــــلا برنیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولـــــی               دیدم امشب با منی گفتم بلـــــــــــــی

 مطمئــــــــــــن بودم به من سرمیزنی          در حریم خانــــــــــــــه ام در میزنی

حال این لیـــــــلا که خوارت کرده بود             درس عشقـــــــش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهـــــــــــت کنم          صد چو لیــــــــــلا کشته در راهت کنم

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط دوستان  | 

نوروز است باز و بهار!

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید!

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می‌آورد از چلچله پیغام ، شمایید!

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده‌ی آرام شمایید!

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند ،
خورشید شما ، عشق شما ، بام شمایید!

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره‌ی جمشید و جم و جام شمایید!

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه‌ی بهرام و گل اندام شمایید!

هم آینه‌ی مهر و هم آتشکده‌ی عشق ،
هم صاعقه‌ی خشم ِ بهنگام شمایید!

امروز اگر می‌چمد ابلیس ، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله‌ی دام شمایید!

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است ،
در کوچه‌ی خاموش زمان ، گام شمایید!

ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:7  توسط دوستان  | 

تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب دریاب

منم بی نام بی بام . مرا دریاب تا خواب

مرا دریاب مستانه . مرا دریاب تا خانه

مراقب باش تا بوسه . مرا دریاب بر شانه

مرا دریاب من خوبم . هنوزم آب میکوبم

هنوزم شعر می ریسم . هنوزم باد می روبم

مرا دریاب در سرما . مرا دریاب تا فردا

مرا دریاب تا رفتن . مرا دریاب تا اینجا

مرا دریاب تا باور . مرا دریاب تا آخر

مرا دریاب تا پارو . مرا دریاب تا بندر

تو ای نایاب ای ناب. مرا دریاب دریاب

منم بی نام . بی بام

مرا دریاب تا خواب

.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 9:45  توسط دوستان  | 

برای عاشقی دیره ولی باز دست تقدریه

تا دستامون نره بالا جایی بارون نمی گیره

دلی که دادمش دستت دیگه از زندگی سیره

نیومد وقتی ام اومد فقط گفت که داره می ره

نگفتم من خداحافظ آخه قلبم هنوز گیره

بدون این قلب دیوونه دیگه محتاج زنجیره

بمون این زخم رو بدتر کن عجیب محتاج شمشیره

بریزم اشکام رو شاید آخه این آخرین تیره

نگی تو اونی که رفته وجودش غرق تقصیره

فدای او که تو خوابم من رو تحویل نمی گیره

...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:7  توسط دوستان  | 

نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟

زخمی ام – زخمی سراپا می‌شناسیدم ؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته هستم خسته ،آیا می‌شناسیدم؟

در کف « فرهاد » تیشه من نهادم ، من!

من بریدم ، بیستون را می‌شناسیدم؟

مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایام

با همین دیوار ، حتی می‌شناسیدم

من همانم  مهربان سال‌های دور

رفته‌ام از یادتان؟ یا می‌شناسیدم؟

 

من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمیگویم

به زیر ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم

مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:36  توسط دوستان  | 

امشب بوی باران تازه است

التماس گریه بی اندازه است

 

تازگی ها شب برایم اشناست

من و شب هستیم،غم هم پیش ماست

 

اسمان امشب كنارم امده ست

انتظارم ، انتظارم امده ست

 

عشق با الاله خلوت كرده است

با نگاه لاله صحبت كرده است

 

چشم من خاصیت شب بو گرفت

شب به بوی اشك هایم خو گرفت

 

می نویسم گاه زیبا ، گاه زشت

مانده ام در لابه لای سرنوشت

 

روز از گنجایش غم خالی است

شب برای گریه هایم عالی است

 

.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:27  توسط دوستان  | 

باید فراموشت کنم،چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود،آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را،بیهوده تزئین می کنم

سخت است اما می شود، در نقش یک عاقل روم
نه شب دعایت می کنم، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست،تابعد بهتر می شوم
فکری برای این دلِ تنهایِ غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صدبار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام، دیگر نمی گویم بخود
وقتی عروسی می کند،آن می کنم،این می کنم

هرچه دعا کردم نشد،شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب،نه باران، نه مرد...تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم یا باز هم،نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود،با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مالِ منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست،درعشق گلچین می کنم

کم کم ز یادت می روم،این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش، صدبار تضمین می کنم

 

.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:14  توسط دوستان  |